تبليغاتX
دل نوشته های علی و سحر
مرد باش

به حرمت شوريدگي زنانه ام

باران كه ميشوم چتر ميشوي

تو باران باش

من تن ميشوم!

عشق من و تو

حكايت شيريني ست

تاول سرخ سينه هايم

حكايت دلدادگيست؟؟!!!

دلدار؟!!

دل را به كدام دار؟

س.ح.ر 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:43 توسط علی و سحر |


تو و شاید شما واژه های دلپذیر

آشنایی من و خود من هستی

و شاید هستید

افتاده ام از آشیانه ای

که سالها بر بلندای سخن

بنا نهاده بود

و وفت پرواز تو و شاید شما

شدی یا شدید

همه تمناهای پرواز من

سحر مفرد ترین واژه زمین

که سر به آسمان می ساید

دوستت دارم یا

دوستتان  دارم

ولی

َع.ل.ی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:39 توسط علی و سحر |


نت های صدایت

در قلبم

می پیچد

و می نوازد

قصه ی عشق را

سازش کوک است

و چه هنرمندانه می نوازد...

س.ح.ر

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:43 توسط علی و سحر |


بر خیالم تاب می خورد

نگاه تر باران

خیس می شود مژه های بلند عشق

در تمنای تبسم  سحر آلود  مهربانی

تار های بلند ساز کوکی دل  من

پرده سوم

از راز دل را می نوازد

انگشتان نازک خیال

مضراب ابهام

سکوت و آواز دلواپسی

و می پیچد در کوچه های دلهره

من مثل همیشه می پایم

طلوع سحر ابدی خیال خود را

که شاید سر بر آرد

از پشت بلندای  سکوت

دوستت دارم دوستت دارم

به اندازه ..............

ع.ل.ی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:36 توسط علی و سحر |


تب دار شده

ديوار اطاقم!!

هذيان بودنت را

تكيه دادن شانه هايت را

فرياد مي كند

هرشب

بميرم من

كه چه مي كشد اطاقم

هيچ جاي تنش

بوي تو را ندارد

بميرم!!

س.ح.ر

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:30 توسط علی و سحر |


دیوار کاهگلی خاطره هام

هنوز تقلا می  کند تا سرک بکشد

تا ته باغ های بلوغ ذهن من

سایه ای نمناک بالا می رود از

حس شبهه تا چنگ اندازد

به بند یقین

چشمهای تو نگاه می افشاند

بر بند های دلتنگی زمین

چشمهای من هنوز سایه کنج دیوار را  می پاید

می خزد در کوچه های دلهره یاد

تو  و میل من و عشق سحر

ع.ل.ی

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:45 توسط علی و سحر |


  یاس ها را می چینم !

همه شان را

در مشتم جمع می کنم !

برای تو

که در قلبمی

و قلبم را پر از

یاس

کردی ...

wu5yb8csn39d10tnmpd.jpg

س.ح.ر

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:16 توسط علی و سحر |


 

 

آمدنت خود بوی بهار با خود آورد

و بهار خریدنت  مرا مست می کند

از جام مستی مهربانیت

مرا طلوع کفایت می کند

اگر از پشت بلندای دلواپسی

سایه ای از بودنت باشد

متحیر به تقدیر نادیده ام

و شکر می کنم

که خدای خود معمار

این کلبه مستی ماست

سحرم

ع.ل.ی

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:50 توسط علی و سحر |


4531f0jc4edbtkmvzjme.jpg

رفتم و برایت بهار را خریدم

خیلی گران داد

اما من خریدمش

راستی !

ستاره ها را هم اجاره کردم

به سقف اتاقم زدم

حالا باید آماده شوم

چون به نزد تو می آیم...

س. ح. ر

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 20:43 توسط علی و سحر |


برای منتظر ماندن تا تو بیایی

صبر کافی نیست

گویی عمر و زنده مان الویت

اول است

ولی من به انتظار طلوع

و سر زدن سحر

از سر کوه بلند سیاهی

منتظر خواهم ماند

ع.ل.ی

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 13:19 توسط علی و سحر |